تبليغاتX
***نوشته های سیدحمیدهاشمی***

قالب پرشین بلاگ


***نوشته های سیدحمیدهاشمی***
اوقات کمی پیش می آد که به محض رسیدن سوژه به ذهنم یا رخ دادن رویدادی که بخوام وبلاگیش کنم، به سرعت بیام و بنویسم اما امشب رو خواستم داغ داغ تقدیم شما کنم...

کنسرتی امشب برگزار می شد به نام «خلیج فارس» در سالن همایش های برج میلاد...

کنسرتی که چهارخواننده در آن ایفای نقش می کردند: مانی رهنما، نیما مسیحا، حمید خزایی و تنها دلیل رفتن من: سالار عقیلی...

کنسرت بسیار خوبی بود که قرار بود دوساعت باشه که بیش از سه ساعت به طول کشید و بیش از 20قطعه در اون بصورت زنده اجرا شد. شاید مهم ترین های این قطعات برای من و البته همه، 5قطعه ای بود که سالار عقیلی همه رو به وجد آورد. از آهنگ جاودان «نام جاوید وطن» تا تیتراژ سریال تبریز در مه تا سایر قطعات نابی که اجرا شد.

از ابتدا نوشته شده بود کنسرت پاپ هست که خب این باعث می شد حسی به رفتن نداشته باشم، اما دیدن اسم سالار عقیلی باعث شد که برم و آنچه دیدم سازهای اکثراً پاپ بود که به خدمت موسیقی سنتی در آمده بودند( تعدادی هم قطعات پاپ توسط مانی رهنما و نیما مسیحا اجرا شد که برای دوستداران پاپ خوب بود.)

شب خوبی بود... 

و حسن ختام برنامه هم خوانندگی همزمان هر چهار خواننده آن هم سرود ماندگار «ای ایران ...» که شور و حال سالن را تغییر داد و لحظات زیبایی را در ذهن و خاطره حاضران ثبت کرد.

ان شاءالله چند قطعه ای که موفق به ضبطش شدم برای شما می ذارم اونم با این هدف که بعد از انتشار آلبومش حتما آلبوم تصویری برنامه رو بگیرید ...


یک نگاه مهربان، ما را بس است

پرتویی از آسمان، ما را بس است

ما تهیدستان عاشق پیشه ایم

سفره لبخند و نان ما را بس است*

* بخشی از یکی از قطعات اجرایی سالار عقیلی...

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:42 ] [ سیدحمیدهاشمی ]
گاهی برای درنوردیدن زمان تند و تندتر میرانی و این تندرفتن تورا در اولین مانع سرازیر سقوط می کند...

رانندگی هم تفاوت چندانی باتندروی در زندگی و ... ندارد. اما مهم تر از اینکه تند میروی یا کند، اینست که حواس پرت نروی...

همه این ها مقدمه ای بود برای تصادف هفته گذشته ام...

مثل امشبی که بارندگی شدید بود و حالی برای سرحالی نمانده بود که ذکر دلایلش بماند برای ...

وقتی بارندگی میشود، کندت هم تند است! یعنی احتمال خطرت حتی در سرعت کم هم زیاد است... بخصوص اینکه سرشاخ با وسیله های پرخطری مثل موتور باشی.  اینگونه بود که در اواسط راه بابرخورد یک موتور به ماشینم، و به خیال یک تصادف ساده شاهد زیرگرفتن یک موتورسیکلت بودم...آنهم با دو راکب. 

یکی که سرحال و خوب بود ولی دومی زار و بی حال و خونی بود که از سرش سرازیر زمین خیس خیابان بود... و مردمی که یکایک وای وای گویان به صحنه نزدیک می شدند... تاریکی شب هم مزید بر علت شده بود که هرکس برای یافتن آنچه رخ داده است خود را نزدیک تر کند...

ابتدا سطح حادثه مشخص نبود که عمیق و فاجعه ناک است یا سطحی و معمولی... فرد به بیمارستان منتقل شد و گذشت آنچه گذشت... خدا به خیر کرد ... هم برای ما و هم برای او که هم زنده ماند و هم معجزه سا جان سالم به در برد... 

نهایتش هم شد ماشینی که به پارکینگ منتقل شد و هنوز حس درآوردنش را هم نکرده ام... ماشینی که تصادف کرده و شاید نظرت به آن سخت تر شده است...

آن حادثه که تا حد زیادی ختم به خیر شد اما مخلص کلام این پست وبلاگ این بود که آنقدر گاهی زمین سست و فضا پس می شود، و آنقدر در لحظه ای همه چیز زیر و رو می شود که به ثانیه ای قضا و قدر تغییرت می دهند... و می شود آنچه فکرش را هم نمی کردی...

نه سرعتت دلیل اصلی تصادفت است و نه افکار و ناراحتی ها و عدم تمرکز ذهنیت... اصلا چرا به اینها بیاندیشی... به این فکر کن که اگر آن دستی که نگه دارنده است و شیشه را کنار سنگ سالم نگه می دارد لحظه ای تصمیم بردن کند... پهلوانان نیز چونان طفلی صغیر عاجزند...

شب تاریک و سنگستون و ما مست             قدح از دست ما افتاد و نشکست

نگه دارنده اش نیکو نگه داشت                   وگر نه صد سبو نفتاده بشکست .


[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:9 ] [ سیدحمیدهاشمی ]
درست یک هفته پیش مصادف بود با سالروز ولادت باسعادت چهارمین اختر تابناک خانواده ما! یعنی خودم :-)

و بیست و هشتمین سال زندگیم هم تمام شد! به قول جمله معروف : نمی دانم 28سال از عمرم رفت یا به عمرم اضافه شد !

روند زندگی ام شاید بطور جدی از 18-19سالگی تا کنون روند مناسبی بوده است که تشکیل خانواده ای خوب ( که کماکان دونفره است) و اشتغال مناسب در سمت ها و سازمان های موثر از باشگاه پرسپولیس وموسسه تبیان گرفته تا وزارت ارشاد و فرمانداری و دانشگاه و ... و تحصیل تا سطح کارشناسی ارشد رشته مدیریت مالی همه و همه بیلان کاری این سال های ماست که خصوصاً باید از همسر خوبم برای رسیدن به همه این ها و وقت کمی که در زندگی میرسم بذارم قدردانی ویژه کنم.

نمی دانم چقدر باید به عقب نگاه کرد و آیا لازمست مسیرهایی را از نو ساخت یا اقلاً به بنای آن فکری جدید کرد که اگر دوباره با آن شرایط روبرو شدیم دوبار خطا رخ ندهد اما امیدوارم اگر در این دنیای خاکی که زیاد دلبستگی به آن ندارم و برای رفتن از آن نیز اشتیاقم کم نیست، هرچه ماندم کم و بیش به عمق نیز اضافه شود! 

دوستی به نام علی شایق در کلوب این جملات را برای من گذاشته بود که چون زیبا بود اینجا برای تان قرار می دهم:

سلام// دوست عزیزم امسال هم مثل هرسال سعی کردم یه پیام تبریک متفاوت بفرستم چون حس میکنم اینکه بیام الکی فقط بگم تولدت مبارک نه تنها قشنگ نیست بلکه خیلی خیلی نخ نما شده است، پارسال با این دو بیت شعر:
آن روز کـه آمــدی بـه دنیــا عـریــان
مردم همه خنـدان و تو بودی گریـان
کاری بکن ای دوست که در رفتن تو
مردم همـه گریان و تو باشی خندان
یادآوری کردم؛ زندگی مثل آینه است باید برای آینه زیبا باشی وگرنه آینه هرگز تورو زیبا نشون نمیده، پس زیبا باش و زیبا زندگی کن که زیبایی های خلقت به روی تو بخندن...

پ.ن:
-بعد از دقیقا دوماه از آخرین آپدیت، باید گفت مطالب زیادی برای وبلاگ نویسی دارم اما هربار که مطالب را در ذهن خوب ورانداز و آماده می کنم فرصت تایپ کردن و آپ کردن پیدا نمیشه و مطالب میره به بایگانی قلب! تا کی دوباره سر باز کنه!امیدوارم سال 91 وبلاگی تر باشه برای من...



برچسب‌ها: وبلاگ, فروردینی, تولد
[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 13:58 ] [ سیدحمیدهاشمی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بعداز مدت ها که کمی مطالب رنگ و بوی سیاسی به خود گرفته بود امیدوارم با کمی مطالب مفرح مثبت ذائقه هایمان هم شیرین تر گردد
امکانات وب
بک لینک فا